تبليغاتX
دغدغه های ابلوموف

چقدر از اینکه باید بصورت هم خانه , مهمون سر خونه , یک اضافی یک ادم غیر حسابی ونصفه و نیمه باشم و به آن تن دهم خسته شدم.

از اینکه به من میگن چون اینجا خانه آنهاست و تو هیچ حقی در اینجا نداری  باید هر چه میگویند گوش بدهی  و جوابی هم  ازت درنیاد خسته شدم. همیشه هم به طرفته العینی در مورد من نظر میدهند و چه ساده ازمن انتقاد میکنند.باز خدا پدر رئیسمان رابیامورزد که چهارتا ماموریت بدربخور وحسابی را به ما سپرد که حداقل تونستم به چشم این جماعت بیایم  .آخه چرا هر کاری می کنم بی ارزش و مورد بی تفاوتی است البته خوب  اگر بد باشد به گوش نوه  عمه خاله مان هم رسیده ومورد بحث میشود!

همین را بگویم وقتی یک مهمان میآید انگار ما عزتمان برمیگردد بعد از 20 دقیقه احساس میکنم ما هم حق  داریم شلوغ کنیم وحرف بزنیم !

 خلاصه سر خونه بودن خیلی بده! تو بهترین شرایط اگر ماهیانه مبلغ مناسبی به عنوان اجاره داده شود باز هم این بر سرجایش است و با آدم از سطح بالاتری به پایین نگاه می کنند.

خدارا بازهم  صدها مرتبه  شکر یک سر پناهی هست که با حقوق ماهی ... بتوانی زندگی کنی!

+ نوشته شده توسط ابلوموف در جمعه 23 فروردین1387 و ساعت 21:51 |
امروز به حس خوبی درتغیری از  زندگی ام  دست یافتم همین رو بگم که فهمیدم همیشه من اول شخص نیستم ولی میتوانم مورد توجه وتحسین هم باشم! الهی ok

راستی بنظرم میاد سینما آزادی به یک بار رفتنش می ارزه!

+ نوشته شده توسط ابلوموف در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 20:33 |

هر از جند گاهی در بعضی از پستها  کامنت های خوبی به دستمان میرسد که فکر میکنیم باعث دلگرمی مان میشود واحساس می کنیم که باید شادی کنیم و از این بابت میمون وخجسته خوشحال باسیم.

و مشتاقانه راه وبلاگ نویسی را بطور حرفه ای  سریع وخیلی جدی باید فرا بگیریم ودنبال کنیم.

ولی امان , از آنجا که خاطر طبع  ما خیلی زودرنج  ولطیف است بـــا خواندن کامنت های انتقادی بار گران سرخوشی مان به یکباره فرو میریزد و خدای ناکرد  دلخور هم میشویم.

ولــــی باید بگویم از آنجا که راه تحریک احساسات جماعت محترم  خواننده حرفه ای ومبتدی را هم(الحمد الله) فرا گرفتیم کافی است اولین کامنت را  خود ....

که شوری در ایشان فرا می گیرد که خوب ماهم بی بهره نمیگردیم.

+ نوشته شده توسط ابلوموف در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 0:32 |

کودک درون ما همیشه پذیرای تغیرات جدید در ما می باشد! او مانند یک موجود نرم و انعطاف پذیر تن به شرایط جدید ما میدهد.

اگر میخواهیم تغیراتی در زندگیمان داشته باشیم باید به این نکته توجه داشته باشیم " بخشی از زندگی حال ما شامل اعمال و رفتار گذشته ما میشود." شاید این نکته در مورد زندگی ما ودیگران صدق کند که "هر حرکت از بال های یک پروانه قادر است به مرور زمان  تبدیل به یک طوفان عظیم شود".

پس ما میتوانیم :

* برای بدست آوردن یک  آینده متفاوت , برنامه ای مشخص داشته باشیم که کلید جادویی آن هم استقامت وپی گیری است. (چون  معیار های گذشته ما  همچون عقابی با بال های قوی وآهنین همواره ما را از تغیرات باز می دارد و راه گذشته  خود را با قدرت پیش میرود, باور کنیم هیچ عقابی از ازل نیامده و تا ابد هم نخواهد ماند مگر ما به نقش خرگوش بازیگوش بودن  خود تن بدهیم .) انشاءالله...

چشم حسودش هم کور

 

 

میخواهم برای بهتر کردن اوقات باقیمانده و وضیعیت زندگی ابلوموف برنامه جدیدی برایش پیاده کنم.نظر تو چیست زاخـــار!

اوه! من چه نظر قابل عرضی میتوانم داشته باشم جناب ایوانویچ شتلتس.فکر میکنم  برای ازجا برخواستن ایلیا ایلیچ(ابلوموف) آدم بـــــاید تلاش عظیم و طولانی داشته باشد.

راستش بعضی از خدمتکارانی  دیگراربابان با جسارت و قوی که دارای مقام های بالایی هستند, به من گفتند که هوای بهاری ییلاق های کوهستانی باعث تغییر و تحول عظیم و نشاط برای اربابانشان شده است.نظر شما در  این مورد  چیست جناب ایوانویچ!

شتلتس با همان نگاه پرعطوفت که معمولا در مصاحبت و روبرو شدن با زاخار داشت به حرفهایش گوش فرا میداد ودر عین حال رشته افکارش در جای دوردستی در حال سیر بود که در این هنگام ابلوموف که تازه از خواب بیدار شده ودر حالت نیمه خواب وبیداری صدای زاخار را در حال پر چونگی  در اتاق کناری میشنوید با فریاد بی حالی که بیشتر شبیه خمیازه بود صدا میزند :زاخــــــار....

 

*شتلتس نزدیکترین دوست ابلوموف بود که در سوی مخالفش  در  زندگی بود.

 

*زاخــــــار خدمتکار بی مایه ونیمه وفاداری بودکه تمام عمر خود را  پیش ابلوموف سر کرد وهیچگاه  فکر رفتن از پیشش را نکرد.

 

+ نوشته شده توسط ابلوموف در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 18:31 |

چرا هیچ کس از من تشکر نمیکنه !

چرا من بلد نیستم اهمیت کارمو به دیگران نشون بدم!

چرا کاری که من به دیگران یاد میدم باعث کسب رتبه وجلوه برای اونها میشه ولی تشکر خشک و خالی رو هم به زوربه من تحویل میدن!

تا کی حاصل تلاشمو نمیبینم!

چرا خزان تن من بهار روح منو در هم میکوبه !

دیگه از قالب خشک این درخت خسته شدم!

دل هیچ کس مثل من

طاقت غربت اینجا رو نداره

دیگه حرفهای علاقه

 همه مردن تو دلم !

نکته ای که باعث شد با شما درد دل کنم ,

تعریفها و تمجیدهای یکی از دوستان از من در یکی از مهمانی ها بود.

قضیه از این قراره که من شش ماهه پیش نرم افزاری را به ایشان اموزش دادم وراه کاری برای استفاده به ایشانگفتم  که خیلی  کار آمدبود وباعث تشکرو تشویق برای ایشان در اداره مربوطه خودش در سطح شایسته ای  شد.

فکرش رو بکنید این دوست با چه آب و تابی از من تعریف کرد! در حالی که 99 درصد از آدم های دوروبرم منو انوقدر خوب میشناسند که میدونند اگه بدرفتاری و توهین هم بکنند بــــــــاز منه ... اون کارو به نحو احسن انجام میدم. خوب دیگه!

 

حرف آخر خدا رحمت کند آنکه قدر خود را دانست!

+ نوشته شده توسط ابلوموف در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 3:28 |
امیدوارم در سال جدید حسرت به دل نباشید!!!!!!

انشاالله

+ نوشته شده توسط ابلوموف در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 18:58 |

از خصوصیات عجیب ابلوموف روحیه تجدید گرا و احیاگرایی بود بطوری که برای باقی عمر خود و آینده اش مدام برنامه ریزی میکرد (به قول خودش نقشه)

گاهی به صندلی اش تکیه میداد و در حالت نیمه خلصه و ببداری شروع به ترسیم فعالیتهایی برای اصلاح زمینها و مزارع اش بازسازی خانه اش و احتمالا شغل آینده اش بوده چرا که گاه گاهی از شتلتس در مورد واردات وصادرات و نحوه حمل ونقل کالا چیزهایی میپرسید.

این رویاها آنقدر ادامه پیدا میکرد که تبدیل به یکسری متن بر روی کاغذ میشد و حتی ابلوموف دستوراتی جهت کارهای آینده اش به زاخار میداد اونیز مانند همیشه کمی گردنش را کج میکرد وکلماتی نصفه ونیمه زیر زبان میاورد.

ولی همیشه این گونه حرکتها تا واکس زدن پوتینهای ابلوموف توسط زاخار به واسطه بیماری ناگهانی یا پدیدار شدن یک پدیده شوم از قبیل شکستن بشقابها (که کار معمولی زاخار یا آنیسیا بود)قطع و فراموش میشد.

همیشه عاملی یا بهانه ای وجود داشت که ابلوموف دست از حرکت و فعالیتش برمیداشت و به پناهگاه اصلیش یعنی رختخواب بازمیگشت.باز هم همان نکات کلیدی اصلا چه دلیلی دارد اگر میشود تا آخر عمر به همین شکل زندگی کرد کار سردرگم دیگری انجام دادکه شاید منجر به بدبختی آدم شود.این انسانها از جان خودشان چه میخواهند که مدام در حال تکاپو و فعالیت هستند.

+ نوشته شده توسط ابلوموف در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 18:50 |

از خصوصایت عمده ابلوموف کم رویی است به طوری که هر کسی با کمترین زحمتی میتواند او را سرکیسه یا سرکوب کند.

گاهی که به کمکش نیاز داشته باشند با بیان کلماتی مانند جناب مهندس و ... ازش کار میکشند. انجایی هم که نیازی به او احساس نمیشود دست به سرش میکنند ویا حتی جلوتر رفته و او را دست میاندازند.حتی گاهی پارا از این فراتر گذاشته و با تمسخر و تحقیر از او بهره میکشند.

آخه چه جادویی در کمرویی و چه سعادتی در پر رویی هست که ابلوموف با تمام تلاشی که میکند در احقاق این امر موفق نمیشود .

+ نوشته شده توسط ابلوموف در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 18:50 |

ابلوموف در ساعت 4.15 بعد از ظهر روز 7 فروردین به خواب عمیقی فرو رفت و در ساعت 10.55 صبح فردا با تکان های شدید زاخار یا شتلتس بیدار شد.

*نکته (شتلتس نام نزدیکترین دوست ابلوموف در داستان گنجارف بود که با توجه به شناخت او همیشه سعی در بیداری وحرکت ابلوموف داشته جالب اینجاست که هیچ گاه ناامید نمی شد .زاخار نیز نام نوکر زبان باز و ولخرج ابلوموف بود که با چاکران پیش مرگ و ارباب دوست که تنها به فکر منافع اربابشان بودند هیچ سنخیتی نداشت و تنها به فکر سرکیسه کردن و دزدی های کوچک از باقی مانده پولهای اربابش بود. )

+ نوشته شده توسط ابلوموف در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 18:49 |


Powered By
BLOGFA.COM